سيد محمد باقر برقعى
2909
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بيا ! كه در نفس تندباد اين شب شوم * حيات ما به دوام حباب مىماند دلم شكستهء اين روزگار پردرد است * نسيم صبح به پيك عذاب مىماند تو دورى از من و ياد تو پيش چشم دلم * به حرف حرف كلام كتاب مىماند مگو كه « ملك سليمان نهاده بر باد است » * چو اخگرى به دم مهر آب مىماند « چراغ عمر نهادهست بر دريچهء باد » * جهان به خندهء برق شهاب مىماند شكوه ملك سليمان و صيت فرّ هما * طمع مدار ! كه دنيا به خواب مىماند گلگونهء شفق يكدم نشد كه نقش تو بر لوح ديده نيست * كس همچو من ز جور تو محنت رسيده نيست ازبس به شام تيرهء هجران گداختيم * پير فلك به محفل ما داغديده نيست فرياد ! كز تلاطم امواج روزگار * كس نيست حاليا كه گريبان دريده نيست چشمم به خون نشست چو گلگونهء شفق * در اين شب سياه ، نشان سپيده نيست دريادليم و پيش تو خاموش ماندهايم * شمع است اين ميان كه زبانش بريده نيست مىنالم از اسارت و شوقيست در دلم * شوقى كه در ترنّم مرغ پريده نيست فرّ هما به گنبد افلاك مىدهيم * آيين ما ، اسارت صيد رميده نيست دريغگوى وفا ملول زيسته در شور نوبهارانيم * به غم نشستهء بيداد روزگارانيم ترنّم نفسى از لبى نمىآيد * دريغ گوى وفاى بزرگوارانيم صفاى خستهء مجنونم آرزوست دمى * بدين اميد ، سراسيمهء ديارانيم نه من ز بىنفسى مىزنم دم از هوسى * در اين هواى نفسسوز بس هزارانيم نشسته بر لب ساغر غرور هشيارى * خدا ! مگر به ديارت گناهكارانيم نشان طفلى بربادرفته مىگيرم * ز روزگار ، كه از وى دريغدارانيم شبانه در نفس خواب هر دو مىگرييم * من و تو هر صلهء تنگ ابر بارانيم به خواب خندهء مستانهام هواى تو داشت * در آرزوى تو ، در شور مىخمارانيم تو برنشسته بر اوج هماى مرحمتى * نظارهاى ! كه به ياد تو نىسوارانيم بيا ! كه پيش رخت آفتاب مىخندد * جمال چهره برافروز ! بىبهارانيم